راحت ترین نوع عشق،عشق به اشیاء است.

 

زیرا که اشیاء مرده هستند و می توانی به سادگی آنها را بخری.

 

می توانی خانه ای بزرگ بخری: یک قصر.

 

 حتی بزرگ ترین قصرها را نیز می توان با پول خریداری و تصاحب کرد.

 

ولی تو حتی نمی توانی کوچکترین نوزاد را بخری.

 

حتی آن نوزاد هم این را رد می کند.

 

حتی آن نوزاد هم برای آزادی خود خواهد جنگید. کودک، هر چقدر هم که کوچک باشد، باز هم برای شخصی که بخواهد او را تصاحب کند، خطرناک است.

 

او طغیان خواهد کرد و عصیان می کند. کودک به هیچ کسی اجازه نخواهد داد تا او را بخرد.

 

مردمی که نمی توانند به انسان ها عشق بورزند، با پول عشقبازی می کنند.

 

زیرا که پول وسیله ای است برای خریدن اشیاء.

 

هرچه پول بیشتری داشته باشی، می توانی چیزهای بیشتری خریداری کنی.

 

و هرچه بیشتر چیز بخری، می توانی انسان ها را بیشتر فراموش کنی.

 

چیزهای بسیاری خواهی داشت ولی هیچ رضایتی نداری.

 

زیرا رضایت عمیق، وقتی وجود خواهد داشت که تو به انسان ها عشق بورزی، نه به اشیاء.

 

زیرا، درست است که پول طغیان نمی کند، ولی در عین حال واکنشی نیز نمی تواند نشان دهد. به همین سبب است که مردم خسیس، بسیار زشت می شوند. زیرا که هیچ کس، هیچگاه به عشق آنان پاسخی نداده است. چطور می توانی بدون اینکه عاشق باشی، زیبا بشوی؟ پس زشت می شوی، بسته می شوی.

 

انسانی که سعی دارد با اشیاء و پول عشقبازی کند، انسانی خسیس است و همواره از مردم و انسان های دیگر هراسان است. زیرا که اگر دیگران نزدیک بیایند، ممکن است ممکن است شروع به سهیم کردن و بخشش کنند. اگر به فردی اجازه نزدیک شدن می دهی، می توانی اجازۀ سهیم شدن و مشارکت کردن نیز به او بدهی.

 

مردمی که عاشق اشیاء هستند، مانند همان چیزها می شوند: مرده و بسته.

 

در درونشان هیچ چیز مرتعش نیست. درآنان هیچ چیز در حال رقصیدن و آوازخوانی نیست. قلب هایشان وزن وآهنگ زندگی را گم کرده است.

 

زندگی شان مکانیکی است. آنان سنگین و گرانبار هستند: گرانبار چیزهای بسیار.

 

آنان آزادی ندارند. زیرا که تنها عشق است که می تواند به تو آزادی بخشد.

 

ولی عشق تنها زمانی می تواند به تو آزادی ببخشد که تو به عشق آزادی ببخشی.

 

مردمی که از عشق می ترسند، تصاحب گر و پول پرست می شوند.

 

مردم عاشق، هرگز تصاحب گر نیستند برای آنان، پول اهمیت ندارد: اگر باشد، خوب است، می تواند استفاده شود و اگر پول نبود، باز هم خوب است.

 

زیرا که عشق چنان ملک و ملکوتی است که هیچ پولی نمی تواند آنرا بخرد.

 

عشق چنان رضایت عمیقی است که تو می توانی گدایی در خیابان باشی و تاج عشق را بر سر داشته باشی و پادشاهی کنی.

 

پول و اشتیاق آن تنها می تواند تو را زشت و بیقرار کند.

 

من مخالف پول نیستم . من نمی گویم پول را دور بینداز زیرا که این نیز نوعی تفریط است.

 

ترک پول گام نهایی یک ذهن خسیس است.

 

انسانی که از انباشتگی پول و چسبندگی به آن رنج بسیار برده و نتوانسته باز و عاشق باشد،در نهایت، آنقدر ناکام میشود که پول را ترک میکند وهمه چیز را دور می اندازد و به هیمالیا می رود و در معبدی راهب می شود.

 

او یک انسان غیر فهیم است. اگر تو درک درستی داشته باشی، پول می تواند مورد استفاده قرار بگیرد. ولی مردمی که درک ندارند، یا ذهنیتی خسیس دارند و نمی توانند ازپول استفاده کنند، و یا این که ترک پول می کنند.

 

زیرا که در این ترک پول کردن، آنان همان ذهنیت خسیس را حفظ کرده اند.

 

پس اینک نیازی به استفاده و خرج کردن پول نیست: همه چیز را ترک کن و فرار کن.

 

این افراد نمی توانند از پول به درستی استفاده کنند. آنان از خرج کردن و مصرف پول واهمه دارند. آنان می توانند پول را ترک کنند ولی قادر به استفاده از پول نیستند.

 

من افراد خسیس بسیاری را دیده ام که کاملا پول را ترک کرده اند.

 

زمانی من در دانشگاه ساغر دانشجو بودم. مردی که این دانشگاه را بنا کرد موجودی کمیاب بود. نام او دکتر هاری سینگ گور بود. من هرگز انسانی به خست او ندیده ام و ترک کننده ای نیز مانند او نیافته ام او در هر دو بسیار کامل بود.

 

در تمام زندگیش او هرگز دیناری به کسی نداده بود. هیچ گدایی هرگز از خانه او چیزی دریافت نکرده بود. در شهر او ساغر شهرت داشت که اگر گدایی به در خانه او رفته باشد، می بایست گدایی تازه وارد باشد! هیچکس هرگز چیزی از خانه او دریافت نکرده بود.

 

او هرگز حتی یک روپیه هم برای هیچ هدفی (چه انسانی یا الهی) اهداء نکرده بود.

 

حتی در دوران نهضت ملی آزادی هند نیز یک روپیه اهداء نکرده بود.

 

بخشش اصلا راه او نبود . او یک خسیس کامل بود. و این مرد یکی از بزرگترین حقوقدانان دنیا بود. او سه دفتر کار داشت: یکی در هندوستان یکی در چین، و دیگری در انگلستان.

 

او چهار ماه از سال در لندن، چهار ماه در هند و چهار ماه در چین به سر می برد.

 

او ثروت بسیار زیادی اندوخته بود و در اواخر عمر تمام ثروتش را یکجا اهداء کرد.

 

دانشگاه ساغر که یکی از زیبا ترین دانشگاههای دنیاست با پول اهدایی او تاسیس شد.

 

ولی وقتی که صدقه داد، تمامی ثروتش را یکجا بخشید. تعجب خواهید کرد اگر بدانید او ثروتش را چنان صدقه داد که حتی یک روپی نیز برای فرزندانش باقی نگذاشت.

 

فرزندان او اکنون در دادگاهها مشغول جنگیدن هستند. آنان هیچ چیز ندارند و مانند گدایانی بیش نیستند.

 

آری، خسیس، خسیس باقی می ماند، تا لحظه آخر، حتی وقتی که ترک دنیا و پول می کند. او حتی نتوانست یک روپی به فرزند خودش ببخشد. ولی توانست تمام ثروتش را یکجا واگذار کند.

 

آری نخست می توانی چون دیوانه ای به انباشت ثروت بپردازی و سپس روزی متوجه خواهی شد که تمام زندگیت را تلف کرده ای. وقتی که این را فهمیدی خواهی ترسید.

 

ولی عادت قدیم پا بر جاست: می توانی همه را ببخشی همه چیز را فراموش کنی و فرار کنی ولی نمی توانی سهیم شوی!

 

انسان فهیم وقتی پول دارد آن را با دیگران سهیم می شود.

 

زیرا که پول برای پول نیست: پول برای زندگی کردن است.

 

انسان فهیم اگراحساس کند که زندگی و عشق به پول او نیاز دارد، می تواند همه چیزش را ببخشد، ولی این بخشش دیگر ترک پول نیست، بلکه استفاده از پول است.

 

برای او هدف عشق است.

 

برای مردمی که هدفشان در زندگی پول است، عشق تنها یک وسیله است.

 

حتی دعاهای ایشان نیز برای دریافت پول بیشتر است.

 

حتی نیایش نیز وسیله ای است برای کسب پول.

 

پول پدیده ای بسیار پیچیده است. چرا مردم اینهمه به پول چسبیده اند؟

 

پول نیروی جاذبه ای چون مغناطیس دارد. جذابیت پول مانند هیپنوتیزم است.

 

جذابیت پول در این است که می توانی کاملا آن را تصاحب کنی

 

تا جایی که تو نخواهی از پول مشکل بسازی، پول اصلا مشکلی نیست. در طول تاریخ، مردم به اصطلاح مذهبی، دربارۀ پول بسیار نگران بوده اند. چیز احمقانه ای چون پول و این همه نگرانی؟! با پول بازی کن: اگر پول نداری از بی پولی لذت ببر و اگر هم داری باز هم از آن لذت ببر. وقتی که پول نداری چکار می توانی بکنی؟ پس لذت ببر. وقتی هم که پول داری، چکار می توانی بکنی، باز هم لذت ببر. پس مشکلات غیر لازم از آن درست نکن. پول یک اسباب بازی بیش نیست. هرگاه آن را داشتی با آن بازی کن و با آن از زندگی لذت ببر. ولی احساس من این است که اشخاصی که نمی توانند با پول بازی کنند، آن را ترک می کنند. دربارۀ پول بسیار جدی می شوند و آنگاه از پول بسیار می هراسند. زیرا که درعمق وجودشان وابستگی

 

به پول وجود دارد.

 

پول به خودی خود هیچ چیز نیست و تنها یک وسیله است برای تبادل اشیاء. ولی مردمی که عمیقا خسیس هستند و وابسته، به سبب خست و وابستگی شان به پول، بسیار در رنج هستند. آنان می پندارند که پول سبب بدبختی و سیه روزی انان است.

 

نه، پول سبب تیره روزی آنان نیست. پول چگونه می تواند تولید بدبختی کند؟ این خست است که مشکل آفرین است و سبب مصیبت انسانها شده. این افراد با این پندار باطل که پول سبب بدبختی آنان شده، پول را ترک می کنند و از دنیای پول فرار می کنند و سپس همواره ترسان هستند.آنوقت در رویاهایشان وارد بانک می شوند، درهای

 

گنجینه ها را می گشایند و با پول همآغوشی می کنند.

 

مشکل انسان در پول نیست، پول می تواند مورد استفاده قرار بگیرد: اگر پول داری خرجش کن،اگر نداری از آن آزادی که فقر می آورد استفاده کن.این است رویکرد    من. اگر پول داری، لذت ببر. ثروت چیزهایی با خود می آورد که هیچ انسان فقیری نمی تواند از آن ها لذت ببرد. من، هم فقیر بوده ام و هم ثروتمند و صادقانه به شما می گویم که چیزهایی هست که فقط افراد ثروتمند می توانند از آن ها لذت ببرند. پس هر وقت که پولدار هستی، لذت ببر. و باز هم تکرار می کنم که من،هم بی پول بوده ام و هم ثروتمند. پس اعلام می کنم که چیزهایی هم هست که تنها انسان فقیر می تواند از آن ها لذت ببرد. پس هر چه پیش بیاید ازآن لذت ببر.

 

انسان فقیر نوعی آزادی دارد. فقر نوعی پاکیزگی دارد، نوعی آسایش، رضایت. ذهن زیاد نگران نیست. چیزی نیست تا نگرانش باشد. می توانی راحت بخوابی و خرناس بکشی! از آن آزادی که فقر با خودش می آورد لذت ببری.

 

هرگاه هم خودت را ثروتمند یافتی، از آن هم لذت ببر. زیرا که چیزهایی هست که فقط افراد ثروتمند می توانند از آن لذت ببرند.می توانی بزرگترین نقاشی های دنیا را روی دیوار خانه ات آویزان کنی، چیزی که برای انسان فقیر امکان ندارد. می توانی در خانه ات بهترین موسیقی های دنیا را گوش بدهی، که انسان فقیر نمی تواند. می توانی در باغچه خانه ات گلکاری و سبزیکاری داشته باشی ، که انسان فقیر نمی تواند.

 

می توانی شعر بخوانی، نقاشی کنی، گیتار بنوازی، آواز بخوانی، برقصی و مراقبه کنی، هزار و یک چیز برایت فراهم است.

 

رویکرد من این است: در هر موقعیتی که قرار گرفته ای، ببین که چه می توانی از آن بسازی: اگر فقر است، بودا شو: کاسۀ گدایی را به دست بگیر و راه بیفت و سفر کن و از آن زندگی که فقط یک گدا می تواند داشته باشد لذت ببر. گدا به جایی وابسته نیست. امروز اینجاست و فردا جایی دیگر. او یک جریان جاری است و به جایی نچسبیده. امیدی ندارد. او نگران بارش برف و باران نیست تا سقفی را تعمیر کند. او نگران سرقت اموالش نیست، زیرا که مالی ندارد. وقتی که فقیر هستی از آن لذت ببر.

 

از ثروت نیز لذت ببر و مانند شاه جاناک وارسته و رها باش و از تمام چیزهایی که پول می تواند بدهد لذت ببر. رویکرد من تمام وکامل است. به شما انتخاب کردن را نمی آموزد. من فقط می گویم که هر چه موقعیت هست، انسان فهیم ازآن، چیزی زیبا خلق می کند. انسان نفهم رنج می کشد. اگر پول دارد در رنج است، زیرا که پول داشتن نگرانی می آورد. او از موسیقی لذت نمی برد، از رقصی که پول می تواند بیاورد، از نقاشی لذت نمی برد. اگر پول دارد برای استراحت و مراقبه کردن و صحبت با ستارگان به هیمالیا نمی رود. او نگران است، خوابش از دست رفته، اشتهایش از بین رفته.

 

انسان نفهم اگر پول دارد چیزهای دیگری انتخاب می کند. و اگر همین شخص به لطف خداوند فقیر شد، از فقرش هم در رنج خواهد بود. باز هم پیوسته نگران است که "این را ندارم و آن را ندارم". تو فقر را داری ! از آن لذت ببر!

 

ولی مردمی هستند که در هر موقعیتی به خطا زندگی می کنند. و در هر موقعیتی که باشند، جنبه منفی آن را می گیرند و رنج می برند. مردمی دیگر وجود دارند که من آنان را انسان های هوشمند می نامم و مایلم دوستداران من هوشمند باشند. این افراد در هر موقعیتی که قرار گیرند از آن لذت خواهند برد.

 

در روزگار کودکی، روزی پدرم از من بسیار خشمگین شد و مرا در حمام منزل زندانی کرد. من در سکوت به مراقبه نشستم. پس از سه چهار ساعت پدرم نگران شد. او در مغازه بود ولی آرام و قرار نداشت که چه بر سر من آمده است؟! او در این مدت هیچ پیامی از منزل دریافت نکرده بود و مادرم و پیشخدمت هیچ پیامی برایش نبرده بودند. آیا من ناپدید شده بودم؟! آیا کسی در حمام را باز کرده و مرا فراری داده بود؟!

 

پدر نتوانست به کارش ادامه دهد و ناچار به منزل بازگشت . او نزدیک حمام آمد و جز سکوت هیچ نشنید. سپس در زد و من در پاسخ گفتم:"مزاحم نشوید!" . این آخرین باری بود که او اینگونه مرا تنبیه کرد. تنبیه او بی ثمر بود. او گفت:"من آنقدر نگران شدم که نتوانستم به کارم ادامه دهم و مجبور شدم بازگردم" .و من گفتم:"چه بی معنی!

 

من که واقعا لذت بردم!".

 

سال دوم دبستان بودم و آموزگار ما مردی بسیار جدی و سختگیر بود. او عادت داشت برای تنبیه کردن بچه ها آنان را هفت بار دور حیاط مدرسه بدواند. روزی این تنبیه شامل من شد و به من گفت:"هفت بار دور حیاط بدو". و من گفتم:"چرا هفده بار ندوم؟!" او گفت :" آیا دیوانه شده ای؟!" و من گفتم:" این عجب تمرین خوبی است و من دوست دارم هر روز صبح آن را انجام دهم!". و من شروع کردم هر روز صبح دویدن به دور حیاط مدرسه. او مرا می دید و بر سرش می کوفت! من تنبیه او را خراب کرده بودم. من از آن استفاده کردم و سپس او دیگر مرا تنبیه نکرد.

 

چرا از هر موقعیت استفاده نکنی؟ هر موقعیتی که باشد. و اگر هشیار باشی همه جا می توانی فرصت و موقعیت بیابی. حتی اگر در زندان هستی، می توانی از آن به عنوان یک موقعیت بزرگ استفاده کنی. و چه بسیارند کسانی که از موقعیت فعلی استفاده نمی کنند و همواره در پی تغییر و فرار از آن هستند.

 

پول یا بی پولی، خانه یا خانه به دوشی : مسئله "آنچه داری" نیست. مسئله این است که "با آنچه داری چکار می کنی؟". توجه کن که تاکید من کاملا متفاوت است. اگر تو و نفس تو ناپدید شود، آنگاه وقایع شروع به روی دادن می کنند.

 

اگر از بودن در بازار لذت میبری، کاملا طبیعی است، زیرا که فروشندگان بالفطره نیز وجود دارند. فکر نکن که فقط شاعران بالفطره وجود دارند. نه، این اشتباه است.

 

فروشندگان بالفطره نیز وجود دارند. هر کاری شان بکنی، آنان فروشنده خواهند شد. هر کجا که باشند، فروشگاهی باز می کنند. نمی توانند از آن اجتناب کنند.

 

لطیفه:

 

یک کشتی حامل بار و مسافر در رودخانه ای مورد حمله یک تمساح بسیار بسیار بزرگ و وحشی قرار گرفت. مسافران از ترس جان شروع به پرتاب وسایل و بارها به دهان او کردند. میز، صندلی و جعبه های پرتقال را به سوی او پرتاب کردند و تمساح وحشی همه را یکجا می بلعید. در این بین دو مسافر از کشتی پرت شدند و تمساح آنان را بلعید و بالاخره یک مسافر یهودی نیز طعمۀ تمساح شد. پس از تلاش بسیار،مسافران کشتی توانستند تمساح را گرفتار کنند.حیوان وحشی را کشتند وشکمش را دریدند وبا منظره جالبی روبرو شدند: مسافر یهودی روی صندلی ، پشت میز نشسته بود و جعبه های پرتقال جلوی او قرار داشت و او مشغول فروش پرتغال به دو مسافری بود که قبل از او بلعیده شده بودند!!

 

چه می توان کرد، فروشنده است! هر کجا که باشد کارش را می کند!!

 

پس اگر تو یک فروشنده بالفطره باشی ، حتی اگر نفس تو نیز ناپدید شده باشد، باز هم در بازار خواهی بود. ولی این بار، بودن تو در بازار کیفیتی کاملا متفاوت خواهد داشت. این دنیای خداوند است: یک رویای زیبا. اینک تو می دانی که این اجناس و این مشتریان تنها رویا هستند و پولی را هم که کسب می کنی رویایی بیش نیست، پس چرا از آن لذت نبری؟

 

ولی این لذت دیگر رویا نیست. این سرور و شادی هدف تمامی مذاهب است و اگر همه چیز رویایی بیش نیست، پس می توانی بیشتر از این ها لذت ببری.

 

پس نگرانی در کار نیست: اگر موفق شوی، خوب است و اگر شکست هم بخوری باز هم خوب است.

 

 

 

پول کاملا مطیع و فرمانبراست و به سادگی به اسارت در می آید.

 

و نفس تو از داشتن آن بسیار ارضاء می شود.

 

ولی عشق هرگز مطیع و فرمانبر نیست عشق عصیانگر است.

 

تو نمی توانی عشق را بخری تو می توانی مرد یا زنی را بخری، ولی عشق را هرگز.

 

اگر زنی را بخری، آن زن، پول می شود. اگر مردی را بخری، آن مرد پول می شود: یک شیی و یک ابزار می گردد. مرد و زن تنها زمانی انسان هستند که در ذات خودشان هدف باشند و نه وسیله. پول تنها یک وسیله است و تسخیر شدن توسط وسیله، احمقانه ترین چیزی است که برای انسان روی می دهد.این بزرگترین نفرین بشری است. پول نباید هدف شود و در عین حال من نمی گویم که پول را رها کن و در خیابان گدایی کن. از پول استفاده کن. پول وسیلۀ خوبی است.من مخالف پول نیستم. برای مخالفت با آن چیزی ندارم که بگویم.

 

من دربارۀ تو و میل تصاحب گری در تو صحبت می کنم، نه دربارۀ پول.

 

پول می تواند زیبا باشد. اگر تو با پول مسخ نشوی و آن را به خرید و فروش نگذاری، پول زیباست، پول مانند خونی است که در بدن جریان دارد.

 

در بدن جامعه، پول گردش می کند و این پول خون جامعه است.

 

پول به جامعه کمک می کند تا تغذیه شود و زنده بماند ولی پول مانند خون، بیماریهایی نیز دارد. شاید شنیده باشی که در برخی بیماریهای خونی، خون از حرکت باز میایستد و نمی تواند جریان پیدا کند. تکه های به هم چسبیدۀ خون دلمه بسته و به مانعی برای گردش خون تبدیل میشوند و نمی گذارند خون به راحتی در شریان ها جاری گردد.

 

در این هنگام تمام یا قسمتی از بدن فلج می گردد، و اگر این تکه های به هم چسبیده خون به قلب وارد شود مرگ انسان حتمی است.

 

به همین ترتیب نیز اگر پول از یک دست به دست دیگر در جریان باشد و همواره در حرکت باشد، جامعه سالم است. هرچه حرکت پول بیشتر باشد، بهتر است و جریان خون جامعه روان تر و حیات آن سالم تر است. ولی وقتی که یک خسیس پدیدار شود، خون دلمه بسته است: شخصی در جایی ثروت اندوزی می کند و ثروتش را سهیم نمی شود اینک در جریان گردش خون جامعه مانعی ایجاد شده این فرد خسیس سبب اختلال در جریان گردش خون جامعه می شود.

 

و خودش زندگی نمی کند و به سبب تجمع عظیم ثروت، نمی گذارد دیگران هم زندگی کنند. پول از جریان یافتن و گردش سالم خود باز می ماند.

 

در بدن: خون در جریان، یعنی زندگی و خون تجمع یافته، یعنی مرگ.

 

در جامعه نیز پول در گردش، یعنی زندگی و ثروت انباشته شده یعنی مرگ.

 

من طرفدار جامعه ای هستم که پول در آن به سرعت جریان دارد. هیچکس به پول نچسبیده، همه از آن استفاده می کنند.

 

به یاد بیاور که قانون ساده پول این است: هرچه از پول بیشتر استفاده کنی، ارزش آن بیشتر خواهد شد.

 

برای مثال، ده نفر از ما در اینجا نشسته ایم. اگر هر کدام از ما فقط یک اسکناس صد روپی در جیب داشته باشیم و آن را فقط برای خودمان نگه داریم، جمع ما فقط هزار روپی مرده خواهیم داشت. ولی اگر این پول ها در جریان و گردش بیفتند، اگر این پول دوباره گردش کند، جمعا بیست هزار روپی در گردش خواهد بود. اگر سه بار جریان یابد، سی هزار روپی در گردش خواهد بود.

 

قانون پول این است: هرچه بیشتر جریان یابد، بیشتر خواهد شد.

 

زیرا فردی که اسکناس صد روپی را فقط در جیب خودش نگاه می دارد،پولش مرده است. ولی اگر آن را خرج کند،این پول نزد دیگری خواهد رفت و باز به خود او باز خواهد گشت، زیرا که دیگران نیز مانند او پول را به جریان می اندازند.

 

اینک او دویست روپی دارد و باز هم اگر خرج کند،سیصد،چهارصد و پانصد روپی خواهد شد. هرچه پول را بیشتر مصرف کنی، پول بیشتری به تو می رسد ودر جریان خواهد بود.

 

این گونه جامعه نیز غنی تر شده است.

 

آمریکای شمالی، ثروتمند ترین کشور جهان است، زیرا که نا خسیس ترین کشور است در آنجا پول با سرعت بسیار گردش می کند.همه از پولی که دارند استفاده می کنند و حتی پولی را که در آینده به دست خواهند آورد نیز خرج می کنند!

 

پس این کشور باید ثروتمند باشد. کشوری مانند هندوستان نیز باید فقیر باقی بماند، زیرا مردم هند به پول چسبیده اند. اگر به پول بچسبی، کشور فقیر باقی خواهد ماند. در هندوستان هیچکس از پول استفاده نمی کند. هندوستان دو نوع مردم دارد: یکی خسیس ها و دیگری ترک کننده ها. هر دو نوع در اشتباه اند،هر دو نوع احمق، غیر طبیعی و عصبی هستند. انسان باید پول را تولید کند، کسب کند و آن را خرج کند. انسان باید فقط برای خرج کردن پول ، آن را نگاه دارد. اگر برای انباشتن، کسب مال کند، یک دایره باطل تولید می شود که جامعه را بیمار و فلج می سازد.

 

پول می تواند خیلی چیزها را به ما ارزانی کند. پول می تواند تمام چیزهای بیرونی را به تو بدهد:اشیاء این دنیایی- هیچ اشکالی نیز در این چیزها نیست:داشتن خانه ای زیبا اشکالی ندارد. داشتن باغچه ای مصفا اشکالی ندارد. پول می تو اند این چیز ها را به تو بدهد.

 

 ولی پول نمی تواند به تو عشق بدهد. این یک انتظار بیش از حد از پول بیچاره است!

 

انسان باید از چیزها انتظاری به جا ومعقول داشته باشد ونباید وارد غیرممکن ها شود.

 

انتظار داشتن از پول بیچاره برای بخشیدن عشق، امری غیر ممکن است. پول بیچاره نمی تواند این انتظار را برآورده سازد.

 

اشکال در پول نیست. از پول خشمگین نباش که چرا نمی تواند عشق بیاورد. آن را نسوزان و به رودخانه نیندازش و راهی هیمالیا نشو.

 

در اصل تو چیزی را طلب کرده ای که انسان فهیم هرگز درخواست نمی کند.

 

حماقت در تو است، اشکالی در پول نیست.

 

چند سال پیش، روزی یک راهب دوره گرد نزد من آمد. او بسیار مخالف پول بود. او حتی به پول دست نمی زد و این نوعی بیماری روانی است.

 

مردمی هستند که در طول روز فقط مشغول شمارش پول هستند و حتی در شب نیز در ذهن خود پول می شمارند. آنان پول را با دستان خود چنان عاشقانه لمس می کنند که هیچ انسانی را به این لطافت لمس نکرده اند. وقتی که به اسکناس هایشان نگاه می کنند می توانی جرقه ای از شوق و عشق را در چشمانشان بخوانی. آنان توسط این رنگین پاره ها مسخ و هیپنوتیزم شده اند.

 

اینان نیز مردمی روانپریش هستند.

 

مردم روانپریش دیگری هم هستند که مانند این راهب دوره گرد اصلا به پول دست نمی زنند.

 

از او پرسیدم:"تو که به پول دست نمی زنی، باید برایت مشکل باشد، چطور این همه راه را برای دیدن من تا بمبئی آمده ای؟"

 

پاسخ داد:"مشکلی نیست" و سپس دو مرد همراهش را نشان داد. شاگردانش بودند. آنان می توانستند به پول دست بزنند! آری، آنان هنوز اینقدر متعالی نشده اند و می توانند به پول دست بزنند.

 

چه حماقت عظیمی! او گفت: "من به پول دست نمی زنم. من بسیار فراتر از پول رفته ام "

 

به او گفتم: "ولی منظور چیست؟حالا تو نه تنها از پول استفاده می کنی، بلکه از دو انسان دیگر نیز به عنوان جیب استفاده می کنی. تو دو انسان را به سطح جیب تنزل داده ای و شخصیت آنان را کشته ای. چه اشکالی داشت که پول را در جیب های خودت نگاه داری؟"

 

پاسخ داد:"پس معلوم می شود که شما موافق پول هستید! ولی پول چکار می تواند بکند؟ آیا پول می تواند عشق بدهد؟ آیا پول می تواند خدا را بدهد؟"

 

به او گفتم:"تو بسیار احمق هستی که از پول بیچاره توقع داری که به انسان عشق و خدا بدهد. انتظار تو خطاست. پول هرگز چنین قولی نداده است. پول هرچه را که قول داده، انجام خواهد داد. ولی پول هرگز چنین قولی نداده که می تواند به انسان عشق بدهد. اگر تو چنین انتظاری از پول داری، این حماقت تو است و نه ناتوانی پول"

 

آری، همین انسان هایی که چنین توقعات نا معقولی از پول دارند، روزی دشمن پول می شوند و دیگر به آن دست هم نمی زنند و از آن فرار می کنند.

 

اگر پول را نزدیک او ببری چشمانش را خواهد بست. او حتی حاضر نیست به پول نگاه کند